|
استاد صباح
چرا بهشت زيرپاي مادراست؟بخاطرکه زن است! زن الهه عشق است. زن اعجاز بزرگ آفريدگار جهان و فرشته نجات آدمي است. زن هديه گرانمايه الهي ، اسطوره خداي گونه پاكيها و سرچشمه عواطف زلال انساني است. صفات «جمال» و «لطافت» خداوند در وجود زن تجلّي مييابد و مرد را وادار ميسازد كه در برابر عظمت او كرنش كند. جاذبه نيرومند و افسون كننده زن، حقيقتاً نمودي از جاذبه محبوب ازلي است كه در عين لطافت، به او آن عظمت و جلال را ميبخشد كه او را شايسته پرستش قرار ميدهد. زن واژه مقدّسي از كتاب محبّت است. زن در مقام «مادر» ا سوه شگفت انگيز ازخودگذشتگي و ايثار، درياي بيكران رأفت و مهر و چشاننده شيره شيرين زندگي است و با وجود مظلوميت دردناكش، دامان وي پرورش دهنده ابرمردان تاريخ بشريت. زن در مقام «همسر» مونس شبهاي تنهايي مرد و مسكّن آلام و رنجهاي روزمرّه او و حافظ بنيانهاي خانواده -اين مقدّسترين نهاد اجتماعي- است. زن در مقام «معشوق» شعله ور كننده آتش «عشق» -اين يگانه ارزش جاودانه زندگي بشر- است كه بدان وسيله، مدّعيان زور و قدرت را به زنجير بندگي و بردگي ميكشاند و از كوچه «عشق مجازي» انسان را به شاهراه «عشق حقيقي» رهنمون ميگردد. زن در مقام «معلّم» آموزگار مهرورزي و اخلاق و پرورنده خصال بلندپايه انساني، و در مقام «پرستار» تيمارگر زخمها و خستگيهاي كالبد و روان آدمي است. با اينهمه به قول دوستي: «زن «مظلومترين» و «ستمگرترين» موجود تاريخ است!» گرچه بايد ستم و عتاب او را عاشقانه كشيد، چرا كه يك كرشمه او به تعبير حافظ: «تلافيّ صد جفا بكند.» آنچه ما به طور مبهم عنصر معنوي عشق ميناميم (يعني آن قسمت از عشق كه جسماني نيست) زن را بيشتر از مرد به خود ميكشد. بعضي از كساني كه در قلب نفوذ ناپذير زن تحقيق كردهاند، معتقدند كه عشق او بيشتر مادري است تا جنسي. لومبروسو ميگويد: «پايه طبيعي عشق زن فقط يك صفت ثانوي از مادري اوست و همه احساسات و عواطفي كه زني را به مردي ميپيوندد، از دواعي جنسي برنميخيزد.» به عقيده آلفرد دوويني، عشق مرد، خاطرهاي است از دوره شيرخواري او از پستان مادر، و از كجا كه زن نيز عاشق خود را مانند طفلي كه نوازشش ميكند و غذايش ميدهد، نگاه نميكند؟ نشناختن مقام و جايگاه متعالي زن، نتايج وخيم و عواقب شومي را براي جامعه در پي دارد. چه، مرداني كه از حرمت و تقدّس و جايگاه رفيع زن بياطّلاع باشند، به دليل تفوّق قدرت جسماني و ويژگي تسلّط طلبي و استثمارگري كه از خصوصيات بارز جنس مذكّر است، از هيچ گونه ستمي در حقّ جنس لطيف فروگذار نخواهند كرد. در گذشته، عقيده مردان بر اين بود و امروز نيز بسياري بر آنند كه «كتك خوراك زن است و هر چندي يك بار بايد او را زد، وگرنه سر بر خواهد داشت!» اين نه تنها عقيده مردان نيمه وحشي و جوامع دور از تمدّن است، كه چنين سخناني را از زبان شخصيتهايي چون ارسطو نيز ميشنويم! افلاطون با جرئت و تهوّر فراوان، از ورود زن به هر كاري و از برابري زن و مرد در همه موقعيتها پشتيباني ميكرد. امّا ارسطو كه با تعصّبات روزگار خود بيشتر سازگار بود، زن را ناقص ميدانست. به عقيده او، طبيعت آنجا كه از آفريدن مرد ناتوان است، زن را ميآفريند. زنان و بندگان از روي طبيعت محكوم به اسارت هستند و به هيچ وجه سزاوار شركت در كارهاي عمومي نيستند. نيچه ميگويد: «به سراغ هر زني كه ميرويد، تازيانه را فراموش نكنيد!» و فردوسي حكيم ميگويد: زن و اژدهـا هـر دو در خـاك به جهان پاك از اين هر دو ناپاك به! در نظام بورژوازي غرب، زن كالايي است كه ارزش آن به اندازه «لذّت بخشي» آن است. بينش مادّي و دنيوي غربي كه از افق نزديك خور و خواب و خشم و شهوت دورتر نميرود، يك نظام اقتصادي مناسب با خود نيز ايجاد كرد كه به منزله وسيلهاي است تا جهان را با هر آنچه در آن است، اعمّ از طبيعت و حيوان و انسان، هر چه بيشتر به مصرف كردن و مصرف شدن وادارد و اين همان ديو هولناك «سرمايه داري» است كه نظام اقتصادي جهانِ خالي از معنويت است. اين نظام مبتني بر افزون طلبي كه ماشين مكنده عالم است، از همه قوا و امكانات جهان و همه نيروها و غرايز انسان استفاده ميكند تا بازار توليد و مصرف را داغتر سازد و «جنسيت» كه نيرويي طبيعي در انسان است، در استخدام اين نظام فزوني طلب و حريص قرار ميگيرد و اينجاست كه جنسيت و اختلاف جنس زن و مرد كه در فرهنگهاي معنوي جهان، آيت و نشانه لطف و حكمت خداوند است، مايه گرمي بازار و رونق دكّان اقتصاد سرمايه داري ميشود. در كنار اين حرص و آز سرمايه داران كه عامل اصلي «بازاري شدن» زن است، زمينه هاي تاريخي و نظريههاي شبه علمي و فلسفي نيز پديد آمد و موجب گرديد تا بازار سكس و برهنگي داغتر گردد. اگر كليسا ازدواج را امري مغاير با معنويت محسوب نميكرد و قداست و روحانيت را مستلزم پرهيز از ازدواج نميدانست، شايد اين عكس العمل در تمدّن جديد به وجود نميآمد. بايد پذيرفت كه نتيجه طبيعي هر تفريطي، يك افراط است. اگر قدّ يساني از قبيل سن ژروم به نام دين تبليغ نميكردند كه «با تبر بكارت، درخت زناشويي را فرو اندازيد» ، امروز در مغرب زمين به نام بيديني درخت زناشويي را با تبر بيعفّتي فرو نميانداختند. كمك ديگر، از ناحيه روانشناسي فراهم شد كه بارزترين جلوه آن «فرويديسم» است. فرويد -كه به تعبير دكتر شريعتي يكي از همين گوسالههاي بورژوازي است- در آستانه قرن بيستم، مكتب سكسواليته (اصالت جنسي) را بنا نهاد. وي همه ابعاد، جلوهها و تجلّيهاي روح اسرار آميز و عميق انسان را كه مذهب به نام روح خدايي و استعداد ماورايي انسان تلقّي ميكند، جلوه عقدههاي گوناگون سركوب شده جنسي ناميده و كلّيه تلاشها، كوششها، عقيدهها و مقاومتها و همه احساسات لطيف انساني، حتّي پرستش خداوند توسّط انسان و نوازش كودك توسّط مادر را در رابطه با باز شدن عقدههاي محبوس و سركوب شده جنسي نگاه ميكند. فرويد در بورژوازي جديد، بر عليه همه ارزشهاي انساني و اخلاقي و همه جلوههاي متعالي روح بشري بسيج شد و نام روش خود را واقعيت گرائي (رئاليسم) گذاشت. نخستين قرباني مكتب فرويد، «ارزشهاي انساني زن» بود. فرويديسم از آنجا كه همه گرفتاريهاي را ناشي از سركوبي غريزه جنسي ميداند، دستاويزي ميشود تا هر گونه محدوديت و ممنوعيتي از مقابل اسب سركش اين غريزه برداشته شود تا شايد عقدههاي جنسي بشر گشوده گردد و او به آرامش دست يابد. اينچنين است كه «سكس» براي خود در علم روانشناسي پشتوانه و پشتيباني پيدا ميكند. آمادگي بستر جوامع اروپايي، موجبات پيشرفت هر چه سريعتر انديشه فرويد را فراهم ساخت. اين آمادگي، خود به دو عامل بازميگردد. يكي از عوامل آن، دگماتيسم نظام كليسا بود -كه پيرامون آن سخن گفتيم- و عامل ديگر، رواج فلسفههايي بود كه با انكار كامل معنويات، لذّت جويي و آزادي مطلق و بيحدّ و مرز انسان را بدون توجّه به پيامدهاي اجتماعي آن ترويج ميكردند. بر اساس اين پشتوانه هاي شبه علمي بود كه آزادي جنسي در غرب تا به حدّي رواج پيدا كرد كه روسپيگري به عنوان شغلي رسمي درآ مد و مراكز فساد با كسب مجوّز قانوني در سراسر غرب و پس از آن در كشورهاي جهان سوّم، خصوصاً كشورهاي شرق آسيا آغاز به كار كردند. در مكاتب معنوي جهان، ميان «آزادي» و «وانهادگي» تفاوت گذاشته ميشود و آزادي تا حدّي پذيرفته است كه براي جامعه مضر نباشد و بنيانهاي نهادهاي اجتماعي -مانند خانواده- را سست نكند. به اين نكته نيز بايد توجّه داشت كه برقرار كردن عفّت عمومي با استفاده از زور و اجبار - به شيوهاي كه در برخي كشورهاي اسلامي اجرا ميشود- نه تنها سودي نخواهد داشت، بلكه تجربه نشان ميدهد كه اينگونه روشها به زيرزميني شدن فساد و فحشاء ميانجامد. راه مبارزه با اين خطر جهاني، هرگز تكيه كردن به تعصّبات كهنه و قيود و حصاربنديهاي سنّتي نيست، بلكه تنها راه آن، اعطاي حقوق انساني زن به او و آگاهي زن و مرد به اصالت، شرافت و كرامت انساني خويش است. خراسان كارنامه درخشاني در زمينه ارج نهادن به جايگاه رفيع زن از خود به جاي نهاده است. در خراسا ن باستان، زن مقام و منزلت بسيار ارجمندي داشت و در بسياري از شئون زندگي با مرد همكاري مينمود و به مانند برخي از كشورهاي عقب مانده دنيا، دختر منفور خانواده و مايه ننگ آنان نبود. بلكه دختر نيز به مانند پسران داراي اهمّيت و جايگاه انساني بود. در آئين مزديسنا، زن و مرد لازم و ملزوم يكديگرند و هيچكدام بر ديگري برتري ندارند و تأكيد شده است كه هر دو بايد به تحصيل بپردازند و هيچ نوع مانع و رادعي در برابر زن براي ادامه تحصيلات عالي قرار داده نشده است. دكتر وست در ستايش از زن زرتشتي مينويسد: «با اينكه از زن زرتشتي شوهر انتظار اطاعت دارد، كيش مزديسنا از هر دين ديگري براي زن احترام بيشتري قائل بوده و حقوق او را مساوي با حقوق مرد به شمار آورده است.» علاوه بر اين، زن زرتشتي از كلّيه مزاياي حقوقي برخوردار است، در خانه و اجتماع از احترام فوق العادهاي برخوردار بوده و ميتوان در كارهاي اجتماعي و مراسم مذهبي آزادانه شركت كند. در آئين زرتشتي، اطاعت از شوهر نخستين وظيفه زن است، ولي اين اطاعت كوركورانه و يكطرفه نيست، بلكه شوهر هم به نوبه خود مطيع همسرش ميباشد و دائم ميكوشد به آرزوهاي همسرش توجّه داشته باشد و آنها را تا جايي كه در حيطه امكانش هست، برآورده سازد. دختر در اختيار شوهر كاملاً آزاد است و والدين هرگز حق ندارند بر او مردي را كه دوست ندارد تحميل كنند. در اوستا زنان مستقيماً مورد خطاب قرار گرفتهاند و به آنها نصايحي داده شده است. در گاتها، زرتشت به طور يكسان هم به زنان و هم به مردان فرمانهاي مذهبي ميدهد و فرقي بين اين دو نميگذارد. نه تنها در گاتها، بلكه در ونديداد و ساير نوشتههاي زرتشتي هم مقام زن با مرد برابر دانسته شده و در فقره 142 فروردين يشت آمده است: «فروهر مردان و زنان پاكدين را ميستاييم.» و در فقره 145 آمده: «فروهر زنان پاكدين همه كشورها را ميستاييم.» جالب است كه پنجمين روز ماه اسفند كه به آن روز «اسپندارمذ» ميگفتند، روز عيد زنان بود و در اين روز، مردان به همسران خود هديه ميدادند. پرفسور كريستن سن خاورشناس نامور دانماركي، در كتاب خود به نام شاهنشاهي ساسانيان مينويسد: «رفتار مردان نسبت به زنان در شرق باستان، آد مي را به جاي چنان دوران دور به ياد رفتار نزاكت آميز قرن هيجدهم مياندازد. دوشيزگان خراسان باستان نه تنها به وظايف خانوادگي آشنا ميشدند، بلكه اصول اخلاقي و قوانين مذهبي ا وستا را نيز فرا ميگرفتند و چه در اجتماع و چه در زند گي خصوصي از آزادي عمل برخوردار بودند.» سيمون دبوار (1948) اظهار داشت كه «زنان از روز زادن زن نيستند، بلكه در گذر زمان زن ميشوند»، نه تنها توانستهايم «هويت جنسي» را اكنسابي و نه فطري ببينيم، بلكه توانستهايم دريابيم كه تا چه اندازه تكامل و رسيدن به هويت انساني، يعني رشد كردن و بزرگ شدن در حيطة مردان مورد مطالعه و اكتشاف قرار گرفته است. ديدگاه نوين اروپايي از تكامل فردي با تغيير در نظريات سنّتي كه از سدة شانزدهم آغاز شد، شكل گرفته است. تصوير انساني كه زندگي او از سوي پروردگار، آنهم در جامعهاي زير نفوذ شديد كليسا شكل گرفته، اندك اندك جاي خود را به تصوير مردي خودمختار، تواناي بر انتخاب راه اخلاقي زيستن خود و سازندة هويت شخصياش داده است. مردي كه برخي حقوق طبيعي در رابطه با كشور به او تعلّق ميگيرد. حقوقي كه در قانون و در روند سياستگذاري –مانند مجلسهاي قانونگذاري- متجلّي ميشود. به كارگيري واژة «مرد» بجاي «ا نسان» در اينجا آگاهانه بوده است. زيرا هم در نظر و هم در عمل، زنان، بويژه در سرزمنيهاي داراي فرهنگ سنّتيتر، بخلاف مردان كمتر به اين حقوق دسترسي داشتهاند و گاه هيچ در اين دستاوردها سهيم نبودهاند. هر چند نامي كه به اين طرح از هويت شخصي و سياسي كه هنوز هم بسيار نافذ است، دادهاند، «انسانگرايي» است. امّا اين واژه كه بايد دربرگيرندة هر دو جنس باشد، كمتر «زنان» را در بر دارد. در سدة بيستم نظريههاي فرا مدرن به مقابله با اين ادّعاي زير يك پرچم بودن در جنس برخاستهاند. يكي از آنها نظرية فرويد است كه بر پاية ناخودآگاه انسان بنا شده است. از ديدگاه وي ناخودآگاه در كودكي از بطن روابط عاطفي و جنسي خانوادگي زاده ميشود و خود را در كنشهايي كه همواره در برابر خواستهاي زندگي اجتماعي سركوب ميشوند، نشان ميدهد. فرويد ميگفت نزديكي پسر با مادر در آغاز كار، سرانجام جاي خود را به همسان سازي با پدر كه نمايندة دنياي بيرون از خانه و خانواده است، ميدهد. پسران با جدا شدن از عشق مادري، جانشيني براي او از جنس مخالف خود مييابند و به تكامل خود ميرسند. امپا كار دختران بسيار دشوارتر است. زيرا نه تنها بايد خود را از نخستين عشق زنانة خود (مادر) برهانند، بلكه بايد وابستگي خود را از پدر به مردان ديگر منتقل سازند. فرويد ميگفت كه دوام وابستگي عاطفي دختران به كسي از جنس خود يعني مادر، سبب عدم رشد كامل آنان ميشود و نشانة آن در زنان، تكيه بر عواطف و احساسات است و دور ماندن از قضاوت بيطرفانه و غيرشخصي. روانشناسان فمينيست با نظرية فرويد مخالفند. يكي از آنان، نانسي چودورو (1978) ارزيابي تازهاي از نقش زنان در بزرگ كردن كودكان و تأثير آن بر رشد عاطفي دختران و پسران كرده است. چودورو ميگويد: «هويت جنسي از پويايي روابط رواني در خانواده ساخته ميشود.» وي به نقش سازندة ارتباط با مادر كه كمابيش در همة جوامع نگهدارندة اوّلية كودك است، اشاره كرده و ميگويد: «كودك نخستين حس شديد عشق يا نفرت خود را در رابطه با مادر ميشناسد. دختران اين عشق و نفرت را با كسي از جنس خود تجربه ميكنند در حالي كه پسران اين تجربه را با كسي از جنس مخالف بدست ميآورند. از اين رو رشد پسران با قطع و جدايي روبروست. پسر بايد خود را از مادر جدا كند در حاليكه دختران در رابطه با مادر ساخته ميشوند.» به اين سبب چودورو ميگويد: «نفس بنيادين زنانه با جهان پيوستگي دارد و نفس بنيادين مردانه در جدايي است.» پيوسته و جدا از واژههاي كليدي چودورو هستند. از اين روي وي بر اين باور است كه شخصيت دختران درست بر خلاف نظرية فرويد بر پاية ارتباط و يكدلي (در وهلة نخست با مادر) تكامل مييابد و اين ارتباط براي آنان امتيازي است، نه مانع و جلودارنده. امّا شخصيت و حسّ مردانگي پسران از جدايي و فرديت زاده ميشود.كارول گيليان (1986) نظريه چودورو را ميپذيرد. امّا در نهايت با آن مدلهاي رشد و تكامل انساني كه وي را به سوي «فرد خودمختار» كه بعبارتي «مرد» خواهد بود، سوق ميدهد مخالف است و ميگويد: «آنچه هويت و شخصيت انسانها را ميسازد، حفظ فرديت در ارتباط با ديگران و حفظ استقلال در وابستگي به ديگران است. در اين روند است كه زن نيز ميتواند هم خود و هم ديگران را توانمند كند و به نيازهاي ديگران بي آنكه خود را فدا كند، پاسخ بگويد.» نظريه پردازان فرامدرن، تأكيد بر هويتهاي چندگانه دارند. آنها بر اين باور هستند كه شخص در رويارويي با مسائل گوناگون به خواست شخصي يا زير فشار مسائل بيروني نقشهاي فعّالانهاي بعهده ميگيرد كه او را براي زندگي و ادامة تجربه در اين جهان مجهّز ميكند.از اين روي است كه جوديت باتلر (1990) گفته است: «زن بودن نمايشي فرهنگي است» بعبارت ديگر كسي زن نيست، بلكه در بُعد فرهنگي ويژة خود، نقش زن را ايفا ميكند. جنسيت عامل پايداري كه اعمال گوناگون از آن صادر ميشوند، نيست. بلكه جنيست هويتي است كه در گذر زمان و با ظرافت از تكرار برخي اعمال به شيوة ويژهاي ساخته و پرداخته ميشوند. آنچه آثار جنسيت ميپنداريم، بدنبال جهت گيري ويژهاي در رفتارهاي جسماني ظاهر ميشود. ژستها، حركات و شيوههاي گوناگون برخورد است كه جنسيت ديگران را از ديد ديگران مشخّص ميكند. اينكه واقعيت جنسي از انجام اعمال پذيرفتة اجتماعي ناشي ميشود، به آن معناست كه همان پندار ما از مردانگي و زنانگي واقعي و پايدار نيز بخشي از تدبيري است كه شخصيت نمايشي نهفته در جنسيت را پنهان سازد. در سدههاي هجدهم و نوزدهم به «جواني» نيز از ديدي مردانه نگاه شده است. جواني را دورهاي سرشار از بيقراري ديدهاند. سفري انقلابي و در تلاش براي پيدا كردن خود كه سرانجام با پذيرش خواستهاي جامعه و بيشتر به شكل ازدواج كردن به سامان و پايان ميرسد. (مورتي، 1987) ماجراهاي آنچناني كه در جستجوي آگاهيهاي حسّي و به دور از خانه اتّفاق ميافتاد، همه داستانها پسران است. بزرگ شدن دختران كه خانه نشين خانوا ده يا محلّ كار خود بودند، بيشتر آنان آموزشي نديده و اغلب بشدّت از تماس با جنس مخالف منع شده بودند، به اين شيوه نبوده است. نه در داستانها و نه در واقعيت. دختران به ميزان زيادي دور از اين طبقه بندي جوانان قرار داشتهاند. جدايي دختران و پسران از كودكي آغاز ميشود. نظرية تفاوت دختر و پسر در بُعد انساني آنان آنچنان آشناست كه شايد بي آنكه پرسشي برانگيزد، مورد پذيرش قرار گرفته است. لباسهاي آبي و صورتي را هنوز هم ميسازند و ميخرند. هرچند كه هميشه هم به جنسيت مناسب خود وصلت نميدهند. اگر به اسباب بازيهايي كه مخصوص دختران و پسران ساخته و تبليغ ميشوند توجّه كنيم، همان جدا سازي را ميبينيم كه در سدههاي پيشين نيز بوده است. هنوز هم عروسك و اسباب خانه از آن دختران و تفنگ از آن پسران است و تبليغ جمعي نه تنها رو به سوي دختران دارد، بلكه پسران نيز بشدّت زير بمباران تبليغاتي قرار دارند. زن درسخن - سخن وران اگر تربيت زن و مرد يكسان بود، نيرو و فراست آنان نيز برابر ميشد. (منتسكيو) - اگر ميخواهيد اندازة تمدّن و پيشرفت ملّتي را بدانيد، به زنان آن ملّت بنگريد. (ناپلئون) - تمدّن نتيجة نفوذ زنان پارساست. (امرسون) - تنها وجود زنان است كه به اين زندگاني سراسر ملال، قدر و منزلتي ميدهد. اگر زن در جهان وجود نداشت، زندگي تحمّل ناپذير بود. (آناتول فرانس) - زن را محترم نميدارد، مگر مرد كريم و او را خوار نميشمارد، مگر شخص لئيم. (اسلام) - زنان شمع و چراغ خانهاند. (حضرت محمّد) - زن زيباترين و عزيزترين موجودات جهان است. (كنفسيوس) - زن مخلوقي است كه در او لطيفترين و صميميترين فضائل را ميتوان پيدا كرد. (جونسون) - زن يگانه وجودي است كه حقيقت عشق پاك را ميشناسد. (شيللر) - مردان قانون وضع ميكنند، زنان اخلاق بوجود ميآورند. (كندروسيه) - من به هيچ زني برنخوردم كه چيزي از بزرگي در او نباشد. (موريس مترلينگ). |